خرید اینترنتی بلیط هواپیما خرید بازدید هاست لینوکس آلمان خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی کرکره برقی
بستن تبلیغات [X]
نوشتن از روزهایم
نوشتن از روزهایم

نمی دونم خوشحال باشم یا نه ؟ نمیدونم بهتون بگم یا نه . میگم چون دوستان مجازی من شدید دنیای من . دوستان خوبی که همیشه یارویاور من بوده اند و هستند . تو تمام مدتی که دنبال شغل دوم بودم فکر نمی کردم ماجرا به اینجا ختم بشه .

فکر نمی کردم اینده اش روشن باشه ......

هفته پیش استادم بهم گفت دوره هایی که برای مقدمات طب سنتی رفتی خیلی خوبه بیا بکن تحصیلات اکادمیک و من باورم نشد و گفتم مگه میشه مگه داریم که دیدم بله هم داریم و هم میشه ...

دوره هایی که رفتم و کلینیک که میرفتم و کلی دوره دیگه باعث شد من رو تو دوره رشته پزشکی بذارند سال 4 البته با دوتا امتحان سخت که خوشبختانه تو این مشکلات یکیش رو گذروندم و یک سری دوره های کلینیک رفتم و قراره من برم 4 سال دیگه عمومی و تخصصی بخونم و بعد هم بشم پزشک همون ارزوی دیرینه همون که همیشه شاکی بودم چرا ندارمش چرا نرفتم . میدونم یکم سنگین پذیرفتنش ولی خوب امکان پذیر هست و من میتونم برم. منتظر خبر قطعی بودم که ساعت 13:30 دقیقه خبرش بهم داده شد . البته مشکلاتی بر سر راهم هست از نظر مالی بگیر برو تا.......ادامه اش

خدا رو شکر میکنم میدونم که خودش حواسش بهم هست میدونم که خودش بهترین رو برام میذاره جلوی پام میدونم که همونطور تا الان پیش رفتم بعد از اینم خودش درست میکنه . خدایا برای همه چی ممنون . برای خیلی چیزها ...

تصمیم زیاد باید بگیرم راه زیاد در پیش دارم . چیزهای زیادی باید بخونم کارهای زیادی باید بکنم . تصمیمات مهم بگیرم ......

شاید باید مهاجرت کنم شاید باید شغلم عوض کنم ..... و خیلی چیزهای دیگه نیاز به کمی تمرکز دارم کمی با خودم خلوت کنم ببینم چند چندم تو این دنیا ..................

ولی تمام اینها فقط باید جوری باشه که اون مرد متوجه هیچی نشه تا دردسری واسم درست نکنه . خدایا ممنونم برای همه چیز

خدایا شکرت




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،

وای خدا چقدر سرم شلوغه . این روزها حسابی کار و زندگی و..... همه چیز قاطی شده . از روز یک شنبه سردرد عجیبی گرفتم به حد مرگ انگار یک کوه چسبوندند تو مغزم و مغزم رو باهاش می کوبند . خیلی اذیتم نمی دونم دلیلش چیه روز اول سنجد رو خوابوندم خودم هم خوابیدم . نشد شب زود خوابیدم نشدبالاخره هرکار کردم نشد . دیگه خود سردرد داشت عصبیم می کرد تا اینکه به تشخیص خودم حساسیت شدید به نور پیدا کردم چون تو نور سیستم زیاد هستم و گاها شده تو افتاب ظهر دارم میرم خونه خوب تاثیر بدی داشته روی سرم

امروز بهترم ،خدا رو شکر برای تمامی خوبیهایی که در حق من داره خدایا خدای مهربونم شکر

و اما از وضعیت من . صاحب خونه داره میگه بیا پای قولنامه واسه خرید خونه . پول دانشگاه باید بریزم پول لازم شدم شدید . دانشگاه پول میخواد ارزوی پزشک شدنم رو نمیتونم به گور ببرم واسم خیلی خوبه . میتونم اینده خوبی داشته باشم چون از فیلد کاری خودم میام بیرون و اون مرد نمی تونه پیدام کنه .....

اینها واسه من بهترینه ، اما خوب وضعیت مادی که تا به ثمر نشستن بخوام زندگیم جمع کنم سخته . حقوقم امسال بهتره نسبت به سال قبل یک جورهایی 2 برابر شده البته بگم که من هم خیلی تلاش میکنم اضافه کاری زیاد میمونم کار زیاد خونه میبرم . کار یک بخش دیگه رو هم گرفتم ولی با همه این احوال اگر خونه بخوام بخرم و خوب دانشگاه هم برم قطعا نمی تونه پاسخگوی این همه هزینه من باشه . دارم فکر میکنم . دوست دارم میشد میرفتم تهران و یک کار خوب اونجا میداشتم که حقوقش خوب باشه . اونجوری نگرانیم برای سنجد کمتر بود. درسم میخوندم و میتونستم اقساط خونه هم بدم ولی با این شرایط

نمی دونم توکل به خدا دارم . که اگه بخواد میدونم بهترین ها رو سر راه من قرار میده بهترین هایی که برای من هست و خودش واسم حفظ میکنه میدونم حواسش بهم هست میدونم تو هر مشکلی یک راهی واسم باز میذاره

خدایا شکرت ممنونم برای همه چیز ممنونم ازت به خاطر تمام داده ها و نداده هایت که از سر رحمت و حکمت هست .

ناشکر نیستم و شکر میکنم که توان دادی برای کارکردن برای داشتن فرزند شیرینی چون سنجد و....

خدایا شکرت

دوست دارم چندروز فکر کنم و میدونم این کلاف زندگی داره از هم باز میشه و دیگه گره هاش تمام میشه واسم دعا کنید این روزها که از دو دلیها بیام بیرون و زندگیم مسیر خوبی رو در پیش بگیره .

یا حق




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 92 ،
2015-08-05

مغزم داره منفجر میشه امروز .....................

دیروز تو دو دلی رفتن یا نرفتن به حرم بودم ولی خوب یک هو تصمیم گرفتم برم صبح چادر همرام اورده بودم .عصری با سنجد رفتیم . تو راه سنجد خوابید تا رسیدیم حرم و بعد که رفتم تو . خیلی دنبال ضریح و چسبیدن نیستم حضور تو حرم ارامش میده بهم رفتم زیر زمین و نشستم سنجد کنارم بود. ناخوداگاه اشکهام ریخت ..... بی محابا اشک میریختم بی صدا و فقط سرم گذاشته بودم و اون اشک ها انگار از یک جویبار بی انتها می اومد سنجدک مرتب برمی گشت و میگفت مامان چرا گریه میکنی؟ گریه روحیش خراب میکنه گفتم تو چشمم گرد و خاک رفته بچم همش فوت میکرد تو چشم من . خوب که سبک شدم جواب گرفته بودم همین که سبک بودم بهترین جواب من بود . اما امروز کلی مشکلات کاری پیش اومده که بعدا توضیح میدم من برم که حسابی قاط زدم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،

دیشب بعد از اومدن خونه و خوابیدن سنجد شام درست کردم و درس خوندم و امروز صبح هم که اومدم سرکار مسئول بخش چند تا خبر بد داد حسابی اعصاب و روان هم به هم ریخت متاسفانه این مسئول ما اصلا مدیریت نداره و کلا هر حرفی رو بی جا میزنه چیزی که همه رو اذیت میکنه وقتی دید من حسابی قاطی کردم بعد باز برگشت یک حرفهایی زد که امپر من بدتر بالازد از اون طرف هم یک کارفرمای محترم که قرار بود کار رو تایید کنه تو جواب من برگشته میگه به جای تابستان زدی بهار واسه همین 1500 صفحه رو پرینت مجدد کن بفرست دیگه داغ داغ بودم . و بعد هم به درخواست مدیریت محترم فرستادن من بیچاره رو دنبال یک کار بی ارتباط بهم اون هم فقط به خاطر اینکه روابطم خوبه .... حالا جالب اینجاست مسئول این کار ماهیانه مبلغی رو داره میگیره فقط واسه انجامش ولی همیشه خدا کار رو من بیچاره میرم انجام میدم باز مستندات میوفته دست ایشون که بره قطعی کنه دوباره عقب میندازه و انجام نمیده بعد نتیجش میشه رفتن مجدد من جالب اینجاست میگه اون پول حق منه و حلال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی هم ادعا داره تو مذهب و .... من تو معنی حلال موندم اساسی

از اون اداره دولتی که بعد از کلی عجز و لابه قبول کردند هفته دیگه برم شاید فرجی بشه. و اما یک موضوع از نظر من خنده دار

صاحب خونه فعلی خیلی به بنده لطف دارند البته اخوی صاحب خونه که مشهد هستند وگرنه خودشون که شهرستانند و دوتا دیدار کوتاه ما با هم داشتیم در هردوتاش هم فقط یک چوب واسه کتک کاری کم داشتیم . اولیش روزی که بنده رو دیدند و مبلغ اجاره گفتند و من حسابی قاط زدم که گرونه و من نمیخوام و سریع بیرون اومدم و دیدار دوم هم زمانی بود هنوز وسایل نبرده بودم و اونجا داشت نقاشی میشد اومدند یک خورده وسایل جامونده رو بردند که از پنجره انداخت پایین منم گفتم کلا در رو یاد نداری که با خشم نگاه من کرد و رفت . بله اخوی حسابی عاشق گشته و به اخوی مشهد گفته از اونجایی من خیلی جدی هستم اخوی اینجا هم تو این 3 ماهه جرات نکرده یک کلمه حرف بزنه . امروز تماس گرفتند که برادربنده خیلی از شما خوشش اومده و راضی شو به غلامی بپذیر اینقدر خنده دار بود پشت گوشی یک ربع فقط می خندیدیم گفتم برادر من . اولا قصد ازدواج ندارم ثانیا اخوی و من فقط چوب کم داریم همدیگه رو بزنیم عاشقی کجایه .....

عصر هم کلاس داشتم و بعدش اومدم شرکت سنجد که پیش همکارن بود واینجا خواب رفته بود بردارم تا بریم به خونه

خدایا خدای مهربونم برای بودنت شکر . برای روزهای خوبم شکر برای داشتن سنجد زیبا و مهربون و بساز شکر .خدایا تو میدونی من چقدر گرفتاری دارم و تو قلب و ذهنم کسی راه نداره خودت میدونی دنیای من این بچه هست و دیگر هیچ .....

خدایا تو میدونی که نیاز دارم تو حمایتم کنی و شکر که داری روزگار خوب واسم میسازی خدایا برای همهچیز شکر




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،

اخر هفته من منتهی شد به کوزت بودن . از عصر پینج شنبه که بعد از محل کار رفتم خرید کردم و بعد با سنجدرفتیم خونه از لحظه ای که رسیدم تا جمعه شب دیر وقت مشغول تمیز کاری بودم و البتهتغییر دکوراسیون منزل که خیلی بهتر به نظر میرسه و کلی بزرگتر شد هال خونه . کلی تمیزکاری داشتم تو اشپزخونه و البته خیلی هم تعمیرات اعم از برقی و مکانیکی . مثل تعمیر پریز ها تعویض شیر اب لامپ ها تغییر نور منزل و ارسال خیلی از وسایل به انباری بالای کمد ها. و البته تمام اینها واسه یک روز و نصف واقعا سخت بود. امروز هم از اول وقت یک کار اداری داشتم تو یکی از ادارت که رفتم و خوشبختانه نتیجه بخش بود البته یک موضوعی که واقعا ناراحتم کرد من تمام کارها انجام دادم حتی نامه شماره خورد و وقتی اخرین امضا می خواست انجام بشه مسئولش جلسه بود. منم به مسئول دفتر اون اقا گفتم من برم امضا الکترونیکیش تمام میشه نمی مونه به فردا با اعتماد بهنفسگفت نه نمی مونه برو. منم اومدم شرکت بعدتا پایان وقت اداری دیدم نامه نیومد وقتی هم تماس گرفتم جواب ندادند از کلم داشت دود بلند میشد اخه یکی نیست بگه کار انجام نمیدی چرا قول میدی ؟؟؟؟؟فردا اول وقت باز مجبورم برم دنبال اون نامه و تا نگیرم این بار نمیام شرکت چون رو اعصابه و باید بگیرمش .

هنوز کلی کار تو شرکت دارم امروزم باید اضافه کار بمونم این اضافه کارها چند ماه هست با اینکه خیلی زیاده اما از اونجایی به شرکت بدهکار بودم هنوز از مشکلات مالی بیرون نیومدم میدونم خدا خودش کمک میکنه میدونم هیچچ وقت لنگ نمی مونم و خودش هر بار به طریقی روزی رسون هست . شکر میکنم خدای مهربون رو که همیشه حواسش بهم هست و همیشه هواداری من رو میکنه . خدایا به چه زبونی شکرت کنم که تو بهترینی و بی همتایی خدای مهربونم برای همه چیز شکر





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،

امروز میخوام چند تا ماجرای سوتی و اجتماعی بگم همیشه که نمیشه روزنوشت باشه

ماجرای اول

چند روزیه به خاطر یک سری کار اداری شرکت مجبورم برم اداره دولتی بسیار مهم . اولین روزی که رفتم اون اداره وقتی کارتم میخواستم بدم به خانم که برگه ورود بگیرم برگشت خانم گفت باید چادر سرت باشه . نگاش کردم و گفتم مگه مردهای اینجا همشون هیزند یا خراب !!!!!!!!!!!!

بدجور نگام کرد گفت قانون هست . گفتم غیر از حرم هیچ جا قانون نیست منم زیر بار نمیرم اگه نذاری برم میرمپیش اون اقا ی دم در و میگم نظر شما اینه که هیزند . برگه ورود داد و گفت مقنعت بکش جلو یک خورده تو سرم مرتب کردم و رفتم داخل . ..

ماجرای دوم

این اداره دولتی دم در نوشته ورود موبایل ممنوع اما میری داخل میبینی همه موبایل دارند منم یک بار دم در دادم و دیگه ندادم و همرام بردم . شما فکر کنید امروز صبح باز کل کل داشتم بابت حجاب و ..... که یک هو صدای زیبای گوشیم بلند شد ...

خانم هم که حسابی از دست من شکار بود گفت برو تحویل بده بیا . منم رفتم سایلنت کردم با موبایل برگشتم تو اتاق ...

میخواست بزنه من رو کلا این خانم بدجور بی اعصابه

ماجرای سوم .

صبح اژانس گرفته بودم برم دنبال ماموریت اداری و سر راه سنجد هم بذارم مهد . دم در منتظر مربی بودم که یک هو گفت ای وای و کنار من نگاه میکرد برگشتم نگاه کردم یک پیشی ملوس کوچولو خودش رو به پام داشت می مالید منم که ترسو یک جیغ بنفش کشیدم جیغ کشیدن من همانا و صدای خنده بلند اومدن همانا پدر یکی از بچه ها پشت سرم بود که اونجور خندیده بود دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه هیچی دیگه پریدم تو اژانس که دیدم بنده خدا راننده به زور داره خودش کنترل میکنه




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،

فردا تعطیله و من امروز تا دیر وقت مجبورم شرکت باشم چو کارها مونده و مسئولیت جدید تری هم دارند بهم میدهند. خدا کنه بتونه تو روند مالی زندگیم تاثیر مثبتی داشته باشه . خدای مهربونم شکر برای همه چیز.

نمی دونم چرا ناراحت میشم از دورویی ادمها درصورتی که باید دیگه ناراحت نشم و بیشتر به این فکر کنم که من این ادمها رو حذف کنم از زندگیم اما خوب گاهی لاجرم به دیدن و برخورد با این ادمها هستم ولی سعی میکنم انرزی منفی شون رو من تاثیر نذاره حسابی می خوام

البته نمی دونم چرا هروقت میگم باز هم از رفتارها ناراحت میشم شاید اشتباه از من هست ....

بهتره دل را پاک کنم بهتره چشم ببندم و فقط روی خودم کار کنم . دوشنبه شب رفتیم خونه با سنجد البته تو راه من رو مجبور کرد ببرمش پارک و بعد هم کلی با هم خوش گذروندیم اب بازی کرد سنجد . البته ناگفته نمونه من خودم عضو کمپین قطره قطره هستم و فقط یک لگن اب میذارم که سنجد بازی کنه و بعد با اب کمی میشورمش و تمام .

3 شنبه هم که کلا به استراحت گذشت و البته درس خوندن چون من 4 شنبه امتحام خیلی سختی دارم واسه همون پزشکی و باید بگذرونم ولی غروب سنجد ور پارک بردم و خوش گذشت بهش بعد هم شب زود خوابوندمش و خودم هم تا دیر وقت داشتم درس میخوندم .

بین تمام گلایه ها که از ادمها دارم بهتره یادی کنم از دوست خوبی که دارم . چند سال پیش طی یک روند کاری با اقایی اشنا شدم که خوب بعد هم با همسرشون شدیم دوستان صمیمی دوستانی که واقعا همیشه همراه من بودند حداقل تو زمان هایی که خودم خواستم . تو روزهای بد و خوب من کنارم بودند والبته یک جاهایی خودم خلوت گزیدم و کنارشون نموندم .

تو روند تهران رفتن های اخیر و همچنین مشکلاتی که پیش اومد دوستان من واقعا کنارم بودند تو هرتماس گفتند بلیط بگیریم که از مشهد دور بشی و بیای تهران و....

دوشنبه شب دوستم تماس گرفت همسرش گوشی رو گرفت و برادرانه حالم پرسید و یک جمله ای گفت دنیای من رو ساخت ((ائون مرتیکه دیگه زنگ نزد دیگه اذیت نشدی؟ خبری نیست ))این جمله ارامش ترزیق کرد تو رگ های من .ارامشی بس زیبا

بذارید یک حقیقتی رو اعتراف کنم حقیقتی بزرگ . هیچ وقت هیچ مردی حمایتم نکرد هیچ وقت همیشه مردهای اطرافم گذاشتند خودم جلو برم نمیدونم چرا . از پدرم شروع میکنم که خیلی زود چتر حمایتش رو برداشت چه مالی چه معنوی و برادرم کههیچ وقت نگفت کجا هستی چرا هستی باور کنید بارها خودم ازشون خواستم حمایتم کنند و خوب تمایلی ندیدم . یادمه یک بار مزاحم داشتم مجرد بودم موبایلم دادم دست بابام جواب بده اینقدر خنده دار بود که طرف زنک زد بابام فقط برداشت گفت اشتباه گرفتی همین و بس بعد هم گوشیم رو داد . کلا هیچ کس واسم غیرتی نشده بود . همسر هم که هیچی . مثلا میخواست جایی رو تسویه حساب کنه به من زنگ میزد تو برو بنگاه و تسویه کن .اولش فکر میکردم بهم اختیار میده بعد دیدم نه این ادم اصلا غیرت روی زنش نداره که بحث بنگاه رفتن و با یک مشت ادم معلوم نیست کی هستندو چی هستند من رو طرف میکنه .کلا هیچ کی ادم حسابم نکرد. اما این برادر غیر خونی من حمایتش برام لذت بخش ترین لحظه زندگیم بود. برادر عزیزم میدونم واست خواهرتم میدونم تو مثل خواهر دوستم داری بعد از چند سال میدونم دیگه . آقای ((ک)) عزیز تنها برادرم هستی و ممنونم برای همه چیز برای حمایتی که ازم کردی و میکنی .

خدایا ممنونم برای همه چیز برای تمام لحظه های خوب خدایا ممنونم . شکرت هزاران بار

راستی تو پرانتز بگم خواستگاری برادر صاحب خانه با جواب نه من تریبا برطرف شد البته ایشون اصرار دارند با خود جناب خواستگار شخصا صحبت کنم اما جواب من این بود . من میترسم از جاکعه مردان و اگر بخوام کاری بکنم سعی میکنم حتما شناختم کامل بشه یک جورهایی ممکنه یک سال هم طول بکشه ....

پروندن مودبانه . خیلی بهتر بود که بگم دیگه نمی خوام قیافه هیچ مردی رو کنار خودم ببینم . مگه نه؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 96 ،

مادرم ،6 سال از رفتن تو و هم اغوشی ات باخاک میگذرد 6سالی که هرروز من به خاکسترنشسته ام . مادرم روزهای بی توبودن چقدر سخت میگذرد اصلا چرامیگذرد . کی باور داشتم 6 سال بدون تو به سرشود. مادرم لبخند بر لبان من خشکید لحظه ای که تو رفتی 6 سال است حسرت شنیدن صدای تو را دارم ندانم این فراق چقدر طول میکشد مادرم ارزوی فرزند مرا داشتی اما نبودی فرزندم سراغ تو را می گرفت . در جواب اینکه مامان چرا تو مامان نداری؟با اشک در جواب کودکم گفتم مادرم پیش خداست و فرزند پاک من گفت . بگو بیاد میخوام تو هم مامان داشته باشی.

مادرم فرزندم هم تورا میخواند. بال فرشته ها نصیب تو شد و من از قافله بودنت عقب مانده ام مادرم 22 مرداد هر سال داغ نبودنت برای من تازه تر ازهر روز است تو رفته ای ارام و اسوده ارمیده ای و من روز به روز پیرترمیشوم از درد نبودنت.

چه لحظهها که خواستاراغوش توام و هیچ اغوشی دربر نمی گیرد مرا و سنگ سیاه تو تنها ....

همدم من است امسال چون هرساله غم نبودنت را به یاد روزهای بودنت می گذرانم . مادرم روحت شاد و یادت گرامی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 92 ،
2015-08-15

قضاوت امروز رو دوست ندارم . یک قضاوت بی انصافی کردم

ماجرا از اونجایی شروع شد که پدر جان بنده تماس گرفتند که ای داد بیداد ضامن شدم و طرف پول نداده و حسابم مسدود شده و پول بنزین ماشینم هم گیر کرده .

دخترجان چه نشسته ای که بیا و کاری کن برای من . چاره ای نداشتم این دل لامصب من نمیتونه بی تفاوت باشه . روز شنبه صبح پیگیری کردم و موقت حساب پدرجان از مسدودی داومدولی یک چیزی تو گلوم گیر کرده اون هم اینه که ایا این نشانه ای از عدالت خداوند هست اینه که پدر منم به مشکل خورده و تمام اینها برای این هست که پدرم هیچ وقت نتونسته من رو درک کنه و دردی از دردهای من رو حل کنه . اونوقت میره واسه غریبه ها اینکارها رو میکنه . خدای من این قضاوتم رو دوست ندارم این حرفهام دوست ندارم به پدرم هیچی نگفتم ولی یک چیزی تو گلوم گیر کرده هنوز مونده و من.........

خدایا غریبی من رو میبینی غریبی بچم میبینی خدایا کمکم کن میدونی موندم تو هزار راه پستوی زندگی خدایا خودت کمکی بکن تو میدونی و من که چه تو سر من میگذره تو میدونی و از همه چیز خبر داری خدایا خودت یک راهی بساز من به تو امید وارم

خدای مهربون هم برای همه چیز باز هم شکر همین که امیدی داده ای به من همین که روزهای خوب میسازی خدایا شکرت و سپاس




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،

دارم کار خیر میکنم . یعنی نمی دونم خیره یا نه. ؟؟؟؟؟؟؟؟

دونفر که هردوشون تو عقد جدا شدندو خوب زندگی به نسبت سختی رو گذروندن تو اولی میخوام به هم برسونم .

موقعیت پسر خوبه دوست دارم این ازدواج جور بشه و تو دهنی محکمی بخوره به شوهر اول اون دختر چون حسابی اذیت شد طفلی ولی میترسم . میترسم دونفر از جنس هم نباشندو من این وسط بیام کاری بکنم دو تا احساس درگیر بشندو بعد هیچی به هیچی ....

اون وقت عذاب وجدانش بمونه واسه من. البته چند بار گفتم که دیگه نمی رم تو کار خیر ولی باز نمیتونم. اصلا مشکل ممن زبونم که هیچ وقت نگهش نمیدارم . دردسر ساز میشه . ترس دارم ولی دعا کنید بذارین دوتا جوون برند سر خونه زندگیشون و یک زندگی خوب تشکیل بدهند خدایا من که دوست دارم همه عاقبت به خیر بشند.

خواهر بنده تصمیم داره بیاد مشهد و چند روزی خراب بشه رو سر من ...

خواهرم کلا هیچ وقت واسه من فایده نداشته اومدنش واسم خنثی هست میدونم بیاد اینجا هم اونقدر خواهر شوهر و برادر شوهر داره که ترجیح میده بره اونجا و البته باز هم میگم واسه من اهمیتی نداره. چون از این خواهر گرام حسابی به من یکی ضرر رسیده به هر عنوانی که بخواهیم در نظر بگیریم .

کلا با شوهرش تو مود ازار دیگران هستند اخرش هم میگند ما کاری به کار کسی نداریم البته من کلا بهش کاری ندارم اما اینبار زنگ زد که من دارم میام با بچه هام و شوهرم نمیاد . یعنی که میام و رو سر جنابعالی خراب میشم این خراب شدنش رو دوست ندارم خیلی اذیت میشم ولی بازهم مهمون هست و من سعی میکنم احترام مهمون نگه دارم یعنی کاری که از دستم برمیاد همینه .

ولی واقعا اخه اخر ماه وقت مهمون اومدن هست اون هم ماهی که من اینقدر مشکل مالی دارم ....

ای خدا !!!!!!!!!!!!!!!! اون هم ماهی که حسابی رفتم تو امپاس البته میدونم خدای من خیلی بزرگ و مهربونه میدونم خودش تو بهترین شرایط من رو قرار میده میدونم که خدا خودش کمک میکنه بهم همه اینها رو میدونم و چشم به کرامت خودش دارم . به مهربونی که خدا داشته تا الان و باز هم داره . میدونم و شک ندارم .

خدای من خدای مهربون من شکر برای همه چیز خدایا ممنونم .

خدایا تومیدونی درد من رو حرف دلم رو خدایا خودت این مسائل رو حل کن هرجور که صلاح میدونی و هرجور که به نفع من هست

خدای منخدای مهربون من چشم امیدم به توست و بس




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 107 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2347
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 6
  • بازدید این هفته : 7
  • بازدید این ماه : 50
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه